«الهـــی نامــه»

الهـی بـه انگــور بی دانـــــه ات
بـه مستی رازی بـه میخـانه ات

به مردان نامی ایـــران زمیــــن
به سرپوش دانـش به تُنبان دین

به موسی به عیسی به ممّـد امین
به اصحاب کهف و به ارباب کین

هش الهفت بافان خالی مـدار
خـــدا ساز بی کار و آدم ســوار

پیمبـر نمـایـان عیــن الیقیـن
همـه مبتـــلایــان شیــزوالفــرین

نمودند خـر مـردم بی خـــرد
کـز آن خـر تـر انـدیشـه بر نگــذرد

عجب این سه را بین که چوپان بدند
هـم آغـوش بـا گوسپندان بـدنـد

یقین مردمان را خر انگاشتند
کـه وهـم خـدا را بـر افراشتنـــد

*************

الهی به شش روز یکسر چاخان
به خاک و به آب و به دود و دخان

بـه آن آفرینش کـه کــردی ز گـل
نمودی همـه کوزه سـازان خجــل

بـه فوتـی که کـردی بـه آدم روا
به نفخی که کـردی به دلهـای ما

کسی کو به زیر پتو چُس کند
کمی از دَمت را تنفّــس کنــــد

چو غرّد بـه گوزی به زیر لحاف
بلـرزانــد عرشـت ز شکر گـزاف

چو حمدت نماینـد اهل نمـاز
شـود کامشان پر ز گوز و ز گـاز

ز شکر فراوان بـه مـاه صیام
شود چون خلا کام ایشان تمام

کـرا در سپـاس تو بهتر بـود
همه روی و بو گند و گُهتر بـود

تو این آیت الله عظمی ببین
که در عنترانت شـده دست چین

***************

الهـی بـه سیبـی کـه آدم بخـورد
کلیـد بهشتـی به دستت سپــرد

که اینجا نه جای من و همسر است
از آن تو و هـر که چون تو خــر است

همـانان کـه از بهر غلمان و حور
گذشتند از سیب عقل و شعـور

بترکیـده اند در میـان کســان
تِرِکمـان بـه آدم زدند کرکسـان

*************

الهـی بــه طفلان بیت عبا
که شد نامـشان ذکر بیـت الخلا

به ممّد چـاخان ناکـس بچه باز
که چیزش بُـده بهـر هـر زن دراز

پسر خوانده اش را به جنگی کُشد
عروس خودش را به بر برکشد

سبـک آیـه ای بهـر آقــا رواست
به هردم که آقـای او گشت راست

بـه جـای جهنـم ز خوف عـذاب
ببینـد تـن کــودکی را بـه خـواب

به جای امـانت بـه داد و ستـد
بـه غارت ره قــافلـه بـر زنـــد

***********

الهی بـه آن مـرد قدّاره بند
علی شاه مردم کش خون پسنـد

علی مـرد ســلّاخ آل عبـا
علی شاه گردن زن بـرده هـا

علی شــاه ضـربت زن حیله گر
چکـد خـون ز سیفـش فَقَـر تا فَقـَر

الهی بـه زنبـاره ی صلح گر
حسن سِبـط زن بـاز پیغـامبــر

الهی بـه شورشگــر نینـوا
کـه جمعــی بـه گـا داد در کربـلا

برای شهادت شتـابش ببین
بـه آراستن آب و تابـش ببیـن

زنـد نوره و عطـر و آب و گلاب
به دیدار حوران کند بس شتاب

اگر آب اندک بـه انبان بـود
مهـم سهم حوران ز تنبان بود

لب کودکی گـر ز خشکی بسوخت
پـدر در عوض رخت داماد دوخت

**********

الهـی بـه سجّـاد بیمـار تـو
که مکرش فـزون بوده از کار تو

الهـی به باقر شکاف علوم
بَقَر مغز نا فهم و گاف علوم

الهی به صادق خدای حدیث
یل یـاوه بـافان کسشـر نـویـس

به کاظم به مشدی به ممّـد تُفی
حسن عسکری و علیّ المُفی

الهی به آغا امام زنـان
به فرج گشـادش چَه جمکران

نبودست هرگـز نشانی زتـو
نه همسنگ کوه و نه هم ارز جـو

يك پاسخ برايش بگذاريد